تبلیغات
انتخاب های من - نوید (مجتبی ) سلیمی ( طاری ) از شیرین مثل نمک .... تا پاگشا
شنبه 29 خرداد 1389

نوید (مجتبی ) سلیمی ( طاری ) از شیرین مثل نمک .... تا پاگشا

   نوشته شده توسط: MRH    نوع مطلب :بهترین نوشته ها ،



همیشه نوشته ها ی او را دوست داشته ام . نگاه دقیق و قلم موجزش را ستوده ام . لحظاتی که باید باشکوه باشند را استادانه خلق میکند . در شخصیت پردازی نظیرش را ندیده ام ... بضاعت کمی در داستان نویسی دارم ... اما انتقاد دارم ... من منتقد خوبی هستم ... این یکی را مدعیم .
در میان آثار ایشان و دیگرانی که مطالعه کرده ام نظیر این اثر را ندیده ام . دوستش دارم . نه اینکه نقدی نمیکنم ، بی نقص است . همین !!!.
نامش " یاقوت های مادرم فرح " است .
کلامش شاعرانه است با ظرافت دیدی که بر او اظافه شده  با ملاحتی که در نستالژی خواننده را به دیدار معصومیت گمشده دعوت میکند .
دوستش دارم ... همین .
از دید من این اثر ایشان قابل تحسین نیست ، تحسین برایش کم است ... باید آنرا خواند و پرواز کرد ...
نوید سلیمی این اثر را همزمان با فاجعه زلزله بم نوشته . پس رگه های سیاه مرگ را در قار قار کلاغ بعنوان پانویس ذکر خاطرات از او باید پذیرفت .

یاقوت های مادرم فرح
مادرم با شنیدن این خبر از آنکه پاپیچ پدر شده بود تا یاقوت ها را بخرد ، در عین آنکه ابراز شادیش وصف ناپذیر بود ، از دیروز یعنی روز خرید یاقوتها حرف بمیان می آورد ...







 “یاقوت‌های مادرم فرح”







 پس از یك ماه گم شدن و جُست و واجُستِ یاقوت‌‌های مادرم فرح، تنها تكرار «نیست، نیست، گم شد، گم شد» از او شنیده شد، با تنِ بی‌تكان و لُخم و خندة دمقِ پدر، صحاف شده بر جلد صورت كه نشان نبودِ یاقوت‌‌‌ها تا واپسین عمر در آن تكرار می‌شد. انگار نبوده است كه باشند یاقوت‌‌‌ها. بود! امّا نه صدایش دیگر در دالان ذهن می‌پیچید و نه چراغی از آن در خاطر پریشانش می‌سوخت.

خاطره بودِ آن برمی‌گشت به یك روز پیش از «سرقت جواهری» و تنها در همان روز و همان ساعت بود كه انگار یك بار برای همیشه تشبث زنانه برای خرید یاقوت‌ها در مادرم هنگامه كرد و یاقوت‌های رَمانی در چشمان مادرم درخشیدن گرفت. درشت و سرخ رنگ شبیه به انار. روز بعد با تیتر بزرگ در روزنامه‌ها چاپ شد، «سرقت از جواهری به مرگ صاحب جواهری، اسحاق جهود» منجر گردید. و مادرم با شنیدن این خبر از آنكه پاپیچ پدر شده بود تا یاقوت‌‌ها را بخرد در عین آن كه ابراز شادی‌اش وصف‌ناپذیر بود، از «دیروز» یعنی روز خرید یاقوت‌ها حرف به میان می‌آورد.

آن روز پائیز تازه آغاز شده بود. پس تاز‌گی داشت پائیز و در حنجره باد، این نمدمال هوا قیل و قال كلاغی براه بود. قارقارقار... آن سو ترك صدای مارش از رادیو شنیده می‌شد. «پایان جنگ جهانی دوم». پدرو مادر، پسرخاله و دخترخاله، زن و شوهر، جوان و بالغ، هوشیار و زیبا، قوادوار، جلودار و پیشوا، دوش به دوش هم در لباس مُدروز خِش خِش از روی برگ‌هایِ زردِ شاخه‌های تكیده كه پروانه‌وار انگار از پیله خود جدا می‌شدند و در تركیبی از تواضع و فروتنی به زیر پا فرود می‌آمدند، قدم برمی‌داشتند. كه انگار با تمرین و ممارست به این رقص؛ توازن قدم‌ها، از آغاز، برخواستن پاشنه از زمین، خم شدن زانو، راست شدن یك پا و خم شدن پای دیگر و تا پایان یك قدم و قدمی دیگر رسیده بودند. همچون موسیقی آهنگ داشت قدمهاشان، در ترنم بادی كه می‌وزید و پس زمینه غروبی كه رنگهایش فریبنده به دل خیابان می‌ریخت.

پس آنها در نور پایانی روز دو سایه بودند كه سایه‌وار در كنار هم قدم می‌زدند. نه! بی‌آنكه فتوری حاصل شود حتی یكبار هم پیش نیامد كه سایه جلو یا عقب‌تر از آنها حركت كند و سایه‌هایی كه از كنارشان می‌گذشتند تقارن سایه با صاحبانشان را می‌آموختند. جان در سایه‌هاشان بود شاید و دلخوش به هم مثل دوتنه از یك ریشه به رویاهاشان شاخ و برگ می‌دادند. گویی بهار بودند در پائیز با آن همه شكوفه خیال كه به بار می‌نشست. و در لمس تجرید حضورشان، در آن كارخانه سیال عشق و احساس لحظه‌ایی از كودكیشان را به خاطر آوردند.
نه درخت بهار نارنج بود در آن حوالی كه برگهایش سبزسبز ، نو و تازه و رَس از كنارشان هیزوار لیز می‌خورد و نه از سرخی شاه‌توت نشانی بود كه در هوای اطرافشان صاعقه می‌خورد. این همان حس لمس تجرید حضوری بود كه نادیدنی را می‌دید و به یاد می‌آورد. در چشمان هم به پلك‌زدنی خیره شدند و خیابان را دور زدند. هر دو لابه‌ایی را كه اشگ‌وار حلقه زده بود دیدند و شنیدند و به یاد آوردند.

پدر ده ساله بود. زیر درخت بهار نارنج بازیگوشانه در جستجوی كرم چوبی به دل خاك فرو می‌كرد و بیرون می‌كشید. چه تقلا و كاوشی! مادر هشت ساله بود. در متن درخت شاه‌توت، درشت‌ها را دستچین كرده و به ضمیر سبد كنار دستش وِل می‌داد. خان‌جان آن زن هشتاد سال پیش آن زمان طول جاده باغ را طی می‌كرد. یك گلدان دهن اژدری كه از قدیم الایام برایش باقی مانده بود در دست داشت و در دست دیگر با شاخه‌های گل رز، به سمت پله‌های شرقی می‌رفت. حكم داده بود دخترخاله و پسرخاله نیز عهدشان همچون پسرعمو و دخترعمو در آسمان‌ها بسته شده است. پس چه جای حرف و سخن و آوردن نه به حكم خان‌جان؟ تردید و تعجیل در گام‌هایش عیان بود. لغزشی چند در زانوانش و حس سُكرآوری كه او را انگار از دور تعقیب می‌كرد، به او نزدیك می‌شد. ناگهان گلدان از دستش افتاد و قل خورد. دو دست را به سمت قلب برد. فریاد می‌زد یا نفس می‌خواست كه آنطور دهانش را به قاعدة پهنای صورت باز كرده بود؟ انگار كه به ضیق نفس افتاده باشد هیچ عایدی در تقلایش سازگار نبود. در این حین پدر آن سوی باغ كرم را با دو انگشت جلوی صورت خود گرفته بود و در حظ كامل به جست و خیز آن نگاه می‌كرد و مادر، سویی دیگر با سبدی پر از شاه‌توت ، مزة ترشی را كه در دهانش می‌چرخید قورت می‌داد. و حالا بود كه فریاد عجز و لابه بر جبین دخترهای خان‌جان فرح و فروغ چین انداخت. كه با دیدن پیكر بی‌جان مادر پای پله‌ها- مثل گوری در قعر معبد- از بالا، پله‌ها را دو تا یكی پائین دویدند و بالاسر خان‌جان چه جشن عزایی به راه انداختند. هزار هزار فریاد در گلو مانده، پرچین‌وار سر داده شد. اگر شاخه‌ها، در بهار سال بعد از برگ دادن عاجز می‌بودند تعجب نبود كه همه از طوفان سوگ فریادهای فرح و فروغ به خود می‌لرزیدند و از شاخه‌ها جدا می‌گشتند. پدر و مادر با شنیدن صدای فریاد پشت درخت قطوری در زاویه روبروی پله‌ها ایستادند به تماشای مرگ. ندبه وزمهریر گریه، اول بار آنجا بود كه در دالان ذهنشان ثبت شد.
مادر از ترس بی‌چیزی زیر لب می‌لُندید و چشمان پدر بی‌پلك زدنی هزار قرنیه بود. و انگار عشق بدون ابرام، بدون اصرار و بدون به ستوه آوردن آنجا بود كه در برخورد شانه به شانه پیش آمد كرد. ناگهان دستانشان در یكدیگر قفل شد. نگاهشان از اشك خیس و خیالشان بی‌پروا به پرواز در آمد. خنده‌شان در متن گریه، در آن هیاهوی سوگواری، تجلی دور ریشه تازه روئیده از ریشه درخت بود. و رقص شاخه‌ها در آن حوالی چه بهجت‌انگیز بود.

پدر نیز با گلی در بغل مُرد. ریش تنوك زده به صورت و موهای جوگندمی داشت كه وارد اتاق شد. قصد خواب قیلوله كرد. سر بر بالش گذارد و پلك به هم سائید. سنج سمج آفتاب بر ساق پا از حاشیه پنجره می‌تابید. و مرگ از همان موقع آمدن خود را خبر داده بود. پدر در مزار خود خفته بود و پاكی لُنف در پیشانی‌اش پیدا بود.
 سكوت بهترین شیوه تائید مرگ، این نیاز خودآگاه است. رنگهای شاد و پوسیده فرش در تقارن با یكدیگر قرار گرفته بودند و مثل گلی كه از كنار سنگ بروید پدرم بود و گل قالی.

 قارقار كلاغ كه هنوز نیم‌صدایی از آن به گوش می‌رسید، دور می‌شد و رادیو بعد از مارش ملّی، می‌خواند:
 گفتم صنم پرست مشو با صمدنشین      
گفتا: به كوی عشق هم این و هم آن كنند.


مادر بازوی پدر را بغل گرفته بود و كیف ورنی دسته‌دار در بازوی دیگر تكان تكان می‌خورد. كت و دامن دوخت خیاط‌ خانه «ساتن» از مجرب‌ترین خیاط‌خانه‌ها و كفشهای پاشنه‌دار. تَق تَق تَق. و پدر شق و راست كلاه شاپو به سر با كت و شلوار گاباردین و كفش‌‌های دورنگ پاشنه‌دار. تَق تَق تَق. با تومأنینه قدم برمی‌داشتند. انگار خود نبودند و سایه دیگرانی بودند در خود با حجب  و احترام.


 پنج ساله بودم كه سایه نعش پدرم از بالای سرم گذشت، دور شد و همه با آن دور شدند. و من ایستاده بودم و به نقطه‌ایی كه پیش از آن سایه نعش پدرم بود نگاه می‌كردم. پس زندگی نقطه‌ایی است در دورنمای یك صبح زمستان، میان پوشش نقره‌گون برف و گل كه خیلی زود آب می‌شود با سایه‌ایی به جا مانده از آن. این سایه همان بود كه پدرم متقارن با آن قدم برمی‌داشت هنگامی كه به سمت جواهری آن مرد جهود می‌رفتند. با این تفاوت كه نبود مادرم در كنارش احساس بدیهه سرایی را تداعی می‌كرد كه ناكوك می‌نواخت. اما مادرم نیز بود. در جامه سیاهش به ملائكه عزادار می‌مانست. می‌گریست؟ بله. چشمانش چی؟ خیس بود؟ نه! از جگر می‌گریست. از هرم وجود خود از جایی كه قلب پدرم قرار داشت و بوی زهم خون و طعم آهن می‌داد. روی سینه چپ. ایستاد. چی ایستاد؟ قلب پدرم. پس علت مرگ معلوم شد. آنفكتوس قلبی. كوبش پتك بر آهن.
ابتدا نه پتك بود و نه آهن. برگ بود و گل. ساقه بود و ریشه. بعد برهوت شد و سنگلاخ. كوه شد و رگبار. پتك شد و آهن. تاپ تاپ تاپ. این صدای قلب پدرم بود. تاپ... این صدای قلب پدرم نبود. صدای مرگ پدرم بود.

خان‌جان كه به آنفكتوس نیز دچار گشت بعد از مرگ پدر به مادرم می‌گفت: فرح! سنگ بزرگ نشانه چیست؟ و مادر با بی‌میلی تمام می‌گفت: «نزدن». و یاقوت‌ها بعدها نشان همان سنگ شد. وقتی یك ساله بودم پدرم به اجبار آنها را خرید و روز بعد حادثه «دزدی در جواهری» پیش آمد كه بعدها معلوم شد دزدی در كار نبوده و تمام نقشه‌ها زیر سر خود صاحب جواهری بود. انعكاس خبر مرگ «صاحب جواهری در اثر شلیك گلوله سارقین به گیجگاهش جان به جان تسلیم كرد. روحش شاد.» كذبی بیش نبوده است و با همدستی و پرداخت رشوه به عواملی نامشخص قصد داشت تمام جواهرات را به قبرس بفرست. جایی كه می‌توانست به قیمت كلان آنها را به فروش برساند. و از طریق ربوده شدن جواهرات از دولت وقت اخاذی كرده و عده‌ایی را در دام تلكه بیاندازد.

بعدها وقتی جریان دزدی را از زبان خاله فروغ شنیدم، به فكر نوشتن داستانی درباره جواهرفروشی افتادم كه جواهرات خود را می‌دزدد. كاری كه اسحاق جهود انجام داد و خیلی زود مجبور شد خود را لو بدهد. سه ساله بودم كه یك سال از دوران ده ساله حبس آن صاحب كذاب و ریاكار جواهری سپری شده بود كه یاقوت‌‌‌‌های مادرم ناپدید شد. پولی را كه پدرم برای خرید یاقوت‌ها پرداخته بود، ماه بعد دو برابر آن را نزول كرد و ماه بعدترش چهار برابر آن را بهره پول داد و وقتی دخل و خرج یكی نشود و عاقبت نیز یكی نشد كوه نزول و بهره پتكی شد بر سندان قلب پدرم. نكبت و نحوست در خون و رگ و جان و مال رخنه كرد. خانه، خانه اغیار شد. طلبكارها مثل مور و ملخ خانه را به تاراج بردند. از همان موقع بود كه موهای پدرم با صدای بلند سفید شدند. صدایی شبیه به فریاد یك یاغی از میان تنگه باریك دو صخره. مادرم از فكر یاقوت‌ها بیرون نیامد. و این بعد از مرگ پدرم شدت یافت. یك روز تنگ غروب، خنده بر رُخ مادر ماسید. وَن، آن درخت وراج باغچه، با پرواز مشتی پرنده سكوت اختیار كرد و قارقار كلاغ همچنان پانویس ذكر خاطرات بود. مادر مُرد و زمهریر سرداب انگار جسدش بود كه با نشعه‌ایی مسموم و دمه‌ایی بی‌قرار از پله‌ها روی دست بالا می‌آمد. روی سنگ قبر مادر دو شاخه گل كنده كاری شد.

من ماندم و خاله فروغ و خواهرم میمنت. خاله ما را به خانه پدری خود برد. می‌گفت: تنها نمی‌ذارمتان. اینجا برایتان امن نیست. تأمین نیستید. من نمی‌توانم هر روز بیایم به شما سر بزنم. پیش خودم باشید خیالم راحت‌تر است.
خانه پدری خاله فروغ بزرگ و جادار بود. اما میمنت از آنجا می‌ترسید. حیاط درند دشت خانه، پله‌های شرقی، سرداب و حوض ساروج نشده، پاشیركنار حوض كه ترك برداشته بود و حتی اتاق‌‌‌‌ها كه بوی نم و نا از دیوارهای طبله كرده‌اش بلند بود، همه و همه او را به سكوت و نگاه در خویش دعوت می‌كرد. سكوتی كه غلت نیروی تصور، آن چیزی كه در او تحول می‌یافت و هیچ وقت از آن حرف نمی‌زد، پهنای صورتش را موحش نشان می‌داد. و با همان توحش- چشم‌‌های از حدقه بیرون زده و كلامی تمجمج‌وار- به نقطه‌ای خیره می‌شد و گریه می‌كرد. خاله فروغ قربان صدقه‌اش می‌رفت. او را در آغوش می‌گرفت و آرام به سینه می‌فشرد. اما فقط من می‌دانستم كه میمنت از آنجا خوف دارد، ولی نمی‌دانستم چه چیزی باعث ترس او می‌شود و بعدها فهمیدم كه از خاله فروغ نیز می‌ترسد. زیرا چند بار كه از پشت پنجره دیده بود خاله فروغ با خودش روی پله‌ها موقع بالا و پایین رفتن حرف می‌زند و جر و منجر می‌كند، گریه‌اش گرفته بودو خود را در سوك دیوار پنهان كرده بود. از همه بدتر آن شاخه‌های درهم تنیده وحرس نشده درخت‌‌ها بود كه شبها با نور مهتاب روی دیوار راه می‌رفتند. میمنت شبها خواب سایه می‌دید و صبح‌ها ناشتا جیغ می‌كشید. خاله فروغ او را آرام می‌كرد و اتاق پشت حیاط را فرش انداخت و میمنت آنجا مستقر شد. - خاله چرا یك باغبان نمی‌آورید و به وضع  اینجا سر و سامان نمی‌دهید.
خاله مظلوم و خودنما سر به زیر می‌انداخت و می‌گفت:
- خاله جان من دیگه دل و دماغ این كارها را ندارم.
 دور می‌شد و گره روسری‌اش را كه از مرگ مادرم به بعد سر انداخته بود باز و بسته می‌كرد.
بعد از گذر سالها از مرگ مادرم، خاله فروغ وقتی به یاد می‌آورد كه چطور با نعش خواهرش تك و تنها، ساعتی در یك اتاق به سر برده و در آن لحظه در حالی كه شانه‌هایش از زور گریه و ترس می‌لرزیده، مجبور شده به روی چشمان به تله افتاده با یك انبان نگاه مرده دست بكشد و ببندتشان ، تا ساعتها دست زیر شیر آب می‌گرفت و می‌شستشان تا تلقین مرگ را از خود دور كند. وای! چه هیاهویی در این زن شعله می‌گرفت كه او را به مرض وسواس در مقابل فرار از مرگ دچار می‌كرد؟ یكبار بعد از شستشو بی‌آنكه دستش را به جایی بزند یا اندیشه مرگ فرح را به خود راه دهد روبروی پنج‌دری نشست و ساكت به درختها نگاه كرد. به آن هرز قد كشیده‌های درهم، به زوایای پرجنبش و خیره‌وار نفوذ كردنشان، به ایوان خاك گرفته و آجرهای ابلق و به پله‌های ساب رفته و درزهای از هم وارفته الوار در خانه.
- یكی در می‌زند.
خاله با چشمان یكپارچه گنگ به من نگاه كرد.
- نمی‌شنوی؟ یكی در می‌زند.
سرش را كج، به سمت بیرون از پنجره گرفت و گوشش را تیز كرد.
- من می‌روم در را باز كنم.
مثل بچه‌ای كه به شوق آمدن پدر به استقبال می‌رود از پله‌ها پایین رفت. پیش از باز كردن در نگاهم كرد. خیره و ناباور از پشت پنجره نگاهش را پاسخ  دادم. در را باز كرد. هیچكس پشت در نبود. خندید. در را بست و از پله‌ها بالا آمد. وارد اتاق شد. روبرویم ایستاد و با صورت یكپارچه خنده فریاد زد.
- فرح اومده. خواهرم. گفت می‌روم قایم می‌شوم. تو بیا مرا پیدا كن. مرتضی، خاله، باورت می‌شود، باز هم من با فرح قایم باشك بازی می‌كنم. به پای من كه روی صندلی لهستانی نشسته بودم افتاد و ملتمسانه دستم را گرفت:
- خاله جان تو كه دیدی كجا قایم شد. به من بگو.
مات بودم و ترس را زیر پوست دستم كه مثل جانوری به دنبال خود می‌دوید لمس می‌كردم.
-  اَه، توهم كه. بدجنس.
پَسِ كون تِلو داد وقتی كه از اتاق خارج شد و از آن روز به بعد صدای خاله فروغ در خانه مثل پیچش صدایی در سرسرا می‌پیچید. بلند و بازودار. دیدمش آنجاست. پشت درخت انجیر ... آنجا زیر دار مو ... آنجا پشت پرچین شب... آنجا زیر طاق نمای آسمان. و مثل خرگوشی در پی جفت خویش دنبال می‌دوید؛ از میان درختان حیاط گذر می‌كرد و می‌ایستاد و دوباره می‌دوید. روی ستون ساروجی خانه چشم می‌گذارد و تا بیست می‌شمارد. یك، دو، سه، ...بیست. آمدم. می‌دوید. از پله‌ها بالا می‌رفت و از بالا پایین می‌پرید.

 میمنت از زور ترس فریاد می‌كشید و بالا می‌آورد. چه شهر آشوبی بود در آن پهنه زمین. جایی كه دیگر سربر نمی‌آورد كرم از خاكش و نمی‌خواند حتی باد در صفیرش. و من بودم و میمنت. چهره به چهره هم. در گودنای زیر پلكش چروكهای هرز می‌روئید و راستی چه پیر می‌نماید دختری پانزده ساله وقتی در اوج لذت نوجوانی می‌گرید.
- میمنت، میمنت، گریه نكن. گوشهایت را بگیر. نشنو آن زن ، خاله‌مان را می‌گویم چه می‌گوید و فریاد می‌زند. گوشهایت را بگیر.
 و چه زیبا می‌شد میمنت وقتی گوشهایش را می‌گرفت و هیچ نمی‌شنید و اشك در چشمانش می‌ماند و نمی‌گریست. انگار چیزی در وجودش یخ می‌بست و یا آرامشی در او به بلوغ می‌رسید.

اما خاله همچنان بیتابی می‌كرد. مگر می‌شد ساكتش كرد. زن انگار جن به جلدش فرو رفته باشد، سنگینی سنگ و قدرت آهن گرفته بود و با یك حركت پس و پیشِ دست همه چیز را از جلوی خود می‌تاراند. تمام هیكلش انگار از حس نرینگی متورم می‌شد كه با مشتهای گره كرده به سینه‌ام می‌كوبید و می‌خواست از جلوی راهش كنار روم. می‌گفت آخر پیدایش می‌كنم. فرح بیشتر وقتها در صندوقخانه قایم می‌شد كه من نمی‌توانستم پیدایش كنم و به سمت صندوقخانه پله‌ها را بالا ‌رفت و من نیز به دنبالش. راست صندوقخانه ایستاد. آرام آرام در آن را باز كرد. جز چند پارچه لحافی و یك چمدان خیزران رنگ و رو رفته چیزی در آن دیده نمی‌شد. یكباره فریاد زد و از پله‌ها پایین دوید.
- دیدی گفتم. خوب می‌شناسمش. این بار نتوانستی جِر بزنی. پیدات كردم.
و خود را به ستون ساروجی رساند و دستش را به آن زد.
- سُك، سُك.
حالا نوبت فرح بود كه چشم بگذارد. این را خاله می‌گفت. رفت و قایم شد. ندیدیم كجا رفت. تا غروب هیچ خبری از خاله نشد. میمنت از آن همه سر و صدایی كه صبح به پا شده بود حالا به خواب رفته بود. همه جای خانه را زیر و رو كردم. اما اثری از خاله نبود. گربه‌ایی از هره بام پرید روی دیوار و از پله‌های زیرزمین پائین رفت. به دنبال گربه پائین رفتم. روی آخرین پله زیرزمین ایستادم. آنجا كه صدای مرنوی گربه‌ها آشوب به پا می‌كرد. روی دو تشك پاره پوره خاله فروغ مثل سنگ خوابیده بود و گربه‌ها روی جسم بی‌جانش چندك زده بودند. یكی روی سینه و دیگری روی شكمش و خاله فروغ، كنار قبر خواهرش خاك شد و روی سنگ قبرش نیز دو شاخه گل كنده كناری شد.

در نبود خاله فروغ عمری گذشت. من بودم و میمنت. گاهگاهی از خاله فروغ و مادرمان حرفها می‌زدیم. شب پاسی می‌كردیم و از خودمان پذیرایی می‌كردیم. انار شاه‌چینِ مَلس دان می‌كرد میمنت، و من خیار پوست كنده در بشقابش می‌گذاردم. زیبا بود میمنت. قند بود نگاهش كه شیرین می‌كرد لبخندش را. خنده زیر طاق لبهایش نمی‌شكست و قاه قاه صدایش لاله‌های روی طاقچه را زنگوله‌وار می‌لرزاند. و دیگر از یاد برده بود فریاد را. گریه را. و بهت و ماهرخ رفتن به هیچ جا را.

خانه را گند گرفته بود و من و او حكم لُجه‌های ته آب را در آن اتاق یك دری گرفته بودیم. همه چیز - سكوت و خاموشی خانه حتی- در این گنداب مثل لجن هُف می‌كشید و واقعیت انگار درهای خود را به سوی ما بسته بود. سر به هر طرف خانه می‌كشیدی نشانی از عهد قاجار عیان بود. از وسایل زینتی خانه كه همه خاك گرفته بود تا تابلوها و عكس‌ها. اتاقها هم بوی كهنگی می‌داد. میمنت می‌گفت قاجار چه دوران سیاهی بوده مگر نه؟ و من با سر تصدیق می‌كردم و می‌گفتم سیاه بود. سیاه. انگار غم عالم در ادای واژة «سیاه» در لحنم جمع می‌شد. پیشنهاد او بود روفت و روب خانه. من كیسه شدم و او رُشور. من داغ شدم و او هرم. من تون شدم و او تون‌تاب. من لُنگ شدم و او دلاك.
یك هفته سابیدن خانه طول كشید. اما چه خانه‌ایی شد! زمرد و نگینی به انگشتر و شاید سینه‌ریزی به گردن باریك و كشیده زن مینیاتوری كه قابش حالا پوسیده اما شیشه بلورینش كه از آفت زنگار به دور مانده، هنوز نقش را تازه و زیبا نشان می‌دهد. انگار كه همین حالاست كه نقش زده شده است. چند روز گذشت. باران سردی می‌بارید كه روبروی پنجره نشسته بود. «یك پنجره برای دیدن. یك پنجره برای شنیدن. یك پنجره كه مثل حلقه چاهی. در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد.»
پشت به من داشت كه وارد اتاق شدم و تكیه به مخده گل و بته‌دار اتاق، زیر طاقچه نشستم.
 «و این منم. زنی تنها. در آستانة فصلی سرد.»
احساس كردم از حضورم در اتاق آگاه است. دستانش را در هوا تاب می‌داد و متبلور از شور و قلیان احساس «فروغ» می‌خواند.
«همه هستی من آیه تاریكیست. كه ترا در خود تكراركنان. به سحرگاه شكفتن‌ها  و رستن‌های ابدی خواهد برد.»
روی صندلی نشسته بود. به سمتم چرخید. به چشمانم خیره ماند. چه حیایی در چشمانش برق می‌زد. انگار می‌خواست چیزی بگوید. منتظر بود تا حرفی میانمان فاصله كم كند. چشم از چشمانش گرفتم. كاش این كار را نمی‌كردم. انگار خلاء میانمان تهی‌تر شد. از روی صندلی بلند شد و چلیپا روبرویم نشست. انگشت اشاره‌اش را میان صفحات قرار داده بود. به رنگ روی جلد نگاه كردم. اخرایی. چقدر آشنا بود.
- این چیه؟
بی‌آنكه مقاومتی از خود نشان دهد از دستش گرفتم. همان جا را ورق زدم. تمام صفحه نوشته شده بود «قار قار قار...» صفحات قبل و بعد از آن را نگاه كردم. با خودنویس مشكی نستعلیق نوشته شده بود. آن را بستم و به رو جلد نگاه كردم «خاطرات من، فروغ»
به میمنت نگاه كردم كه هنوز به من خیره بود.
- این را از كجا پیدا كردی؟
نگاهم كرد. اشك بود چشمانش یا چشمانش اشك بود. سالها از وجود آن دفترچه، دفترچه‌ایی كه خاله فروغ خاطرات روزهایش را در آن نوشته بود اطلاع داشتم. یك سوگ‌نامه به تمام معنا بود آن نوشته‌ها. از عشق‌های ناكام. از آنكه هیچ وقت نخواست شوهر كند. زیرا از وجود جسم نرینه در زندگی‌اش همیشه تنفر داشت. می‌گفت مردها موجودات هرهری مزاجی هستند كه روزی یك جور ساز كوك می‌كنند و توقع دارند با آن ساز برقصی. ترس من از آن بود كه دفترچه به دست میمنت بیوفتد. ظاهراً آن را میان لباس‌های چرك در كمدم پیدا كرده بود. حس خواهرانه‌اش ان روز گل كرده و تصمیم گرفته بود لباسها را بشوید كه ناگهان چشمش به آن دفترچه می‌افتد و تا آن موقع بسیاری از صفحات را خوانده بود تا به صفحة قار، قار، قار، ...رسیده بود. می‌دانستم كه می‌خواهد بپرسد منظور خاله از این صفحه چه بود؟ چرا آخری‌ها خاله در ایوان خانه می‌ایستاد و رو به آسمان قار قار می‌كرد و چرا نوشته بود كه پانویس ذكر خاطرات پدرو مادر قار قار كلاغ بود.
- این آخری‌ها خاله فروغ دیوانه شده بود. مگر نه؟
بی‌پاسخ گذاردم سوال میمنت را.
- اگر مامان به آن زودی نمرده بود، خاله فروغ هم دیوانه نمی‌شد. مگر نه؟
خود را با گل قالی سرگرم كردم.
- اگر بابا نمرده بود، مامان هم بود. خاله فروغ هم دیوانه نمی‌شد. مگر نه؟
وای میمنت اگر سرم را بالا می‌گرفتم و می‌دیدی چه اشكی در چشمانم حلقه زده بود، اگر می‌دانستی بغضی كه از جنس سنگ هم محكم‌تر بود چطور به دیوار گلویم كوبیده می‌شد تا بتركد؛ هیچ وقت از مرگ عزیزانمان حرف نمی‌زدی. مرگ نیاز است و اتفاقاتی كه برای ما افتاد، به خاطر سرنوشت نبود. بلكه به خاطر این بود كه ما به آنها نیاز داشتیم. حقیقت از هر طرف به ما دندان قروچه می‌كرد و سالهای تنهایی به ما آموخته بودكه روزها می‌خواهند در حافظه عین هم باشند. و این روزها از زخم كلنگ به تن كاری‌تر بود...
تا آنكه مرگ تو بغض سنگ شده را تركاند. كجا بود آنجا كه می‌گریستم. دریا بود انگار دنیا. چشمانم زیر بار اشك غرق بود و صدایم به ساز كوك در رفته‌ایی می‌مانست كه تنها تو را صدا می‌زد. - میمنت، میمنت، ...
رفتنت خوش باد در آن موسم بهار. كفن پوش هنگامه عطر و شكوفه. مباركت باد رخت نو. تازه عروس بی‌داماد. حجله‌ات چه نورانی بود در رقص شب و نور و چه برازنده بود كفن به تنت. شاید در طول سالها به بركشیدن كفن بیشتر دلخوش بودی تا لباسهای گلداری كه خاله فروغ از صندوقچه بیرون می‌آورد و در وعده‌های هر ماه به حمام بَرَت می‌كرد. چروك بود و بوی نفتالین می‌داد. ولی به خانه كه می‌آمدی گل می‌شدی میان گلهای چروكی كه از شرم اندامت از خود باز می‌شدند كه انگار از تنت ساقه گرفته و روئیده و گل داده بودند. چشمانت شكفتگی خویش را به رخ می‌كشید و پوست لطیف مفتخر به آنكه به گوشت و استخوان تو پوشش است.
راستی یادت هست می‌گفتی واژه كلاغ را كه به زبان می‌آورم ناگهان بر سر شاخه، انگار اجیرم شده باشند شروع به خواندن می‌كنند قار قار قار ...من می‌گفتم اینها همه فكر و خیال است. می‌گفتی خاله فروغ راست می‌گفت كه زندگی شبیه كلاغی است، بر سر شاخه‌ایی تكیده كه بالا و پایین تاب می‌خورد- سیاه چرده و بدهیبت- یكهو در آبی آسمان بال می‌زند و روی شاخه‌ایی دیگر می‌نشیند. به همراه صدایی كه از نبض حنجره‌اش بیرون می‌آید و داغ داغ روی جگر مهر می‌شود. آن صدا، اول از راه گوش به تو تلقین می‌كرد حرف خاله را، بعد مسیر خود را پیدا كرده و روی جگرت چله نشست. می‌گفتی بعد خاله اشك چشمش را با بال پیراهن می‌گرفت و انگار كه می‌خواست خود را در چشمان من ببیند، خیره به من می‌گفت: خاله جان چه مرحمی كه زخم جگر را تسلا بخشد؟ می‌گفتی من گنگ می‌شدم وقتی خاله حرف از كلاغ و زندگی می‌زد. بعد كمی گریه می‌كرد انگار نه انگار كه چیزی گفته باشد، راهش را می‌گرفت و می‌رفت. وارد ایوان می‌شد و با خود حرف می‌زد. از پله‌های ساب خورده بالا و پایین می‌رفت و تمجمج‌وار با خود كلنجار می‌رفت.

چه نفوذی در تو داشت نوشته‌های آن زن باكره‌ایی كه یائسه شد. دفترچه را برداشتی وهمه سطر به سطرش را مثل دارویی مسموم به فكر نو پایت ریسه كردی؟ و به صفحه‌ای رسیدی كه سرتاسر آن نوشته شده بود، قار، قار، قار، ... ناگهان صدای قار، قار، قار...شنیدی؟ مگر نه؟ غروب بود. خانه ساكت بود. پنجره‌ها با باد باز و بسته می‌شدند و صدای جیرجیر لولاها سكوت را می‌شكاند. تنها گوشه دیوار در اتاق نشسته بودی. بهار بود. عطر بهار نارنج همه جا می‌پیچید. بهار نارنجی كه وقتی پدرمان به همراه مادر به سمت جواهری اسحاق می‌رفتند برگهایش را پیش پای خود می‌دید. آن موقع پائیز تازه آغاز شده بود. (پس تازگی داشت پائیز و در حنجره باد این نمدمال هوا قیل و قال كلاغ به راه بود. قار، قار، قار،...)

واقعه خرید یاقوت‌ها كه بعدها گم شد را خاله فروغ در دفترچه خود نوشته بود. او آنچه را كه دیده و می‌دانست نوشت و من آن چرا كه از نوشته‌های خاله احساس كردم نوشتم. بیشتر از قوه تخلیم استفاده كردم. واقعه آنقدر برایم جذاب بود كه همه جملات مثل آبی كه راه خود را پیدا كند در ذهنم نقش می‌بست و با تصاویر سیاه و سفید و برجسته جان می‌گرفت.
آن سال‌ها تو نبودی و این سالها نیز بدون تو می‌گذرد. حالا خیلی سال است  كه رفته‌ای. نمی‌ دانم چند سال. حساب سال  ماه از دستم در رفته. وقتی بالا سر نعشت ایستاده بودم از چشمانت خواندم كه چیزی تو را ترسانده بود. ترس همیشه شامه خوبی دارد ولی مشاور خوبی نیست. پس چرا با ترس گریستی و دستان كوچكت را به رعشه سپردی. چرا پنجره‌ها را نبستی تا باد، این سرگردان بی‌حیاء در تو چنبره نزند. چرا صدای جیرجیر لولاها را خفه نكردی. و چرا، من كه گفتم نیم ساعت دیگر برمی‌گردم،  نگفتی نرو. من می‌ ترسم. نشستی و خاموش ماندی. و در این مواقع انسان هر چه بیشتر در محاط سكوت قرار گیرد، ترس بیشتر در او غالب می‌آید. در سكوت: ترس مثل شبحی بی‌رنگ شبیه به همه جا در انسان رفت و آمد می‌كند كه موج رفت و آمدش مثل هاله موج‌دار پارچه‌ یك جایی از بدن را قلقلك می‌دهد.
تو نیز با گلی در بغل مردی. پیراهن گلدار بید زده‌ات را به تن داشتی وقتی كه روی نعشت، با پارچه‌ایی سفید پوشیده شد. حالا بعد از یك گشت‌‌زنی شبانه در كوچه پس‌ كوچه‌های اطراف احساس می‌كنم چیزی در من نهیب دارد. شاید جنینی باشد كه دست و پازنان می‌‌خواهد از جلد حضورم بیرون آید. و اگر بیرون آید، شاید بداند و با آن زبان الكن بگوید، حالا كجا ایستاده‌ام. روی پشت‌بام خانه‌ای باشد شاید اینجا یا یك جایی خارج از دنیا. زیر نقطه سكوت و یا پشت جنس مرده‌گی. نه! اینجا خانه فرح و فروغ است. جایی كه موقتاً برای پایان رساندن داستان خانوادگی‌ام در آن مستقر شده‌ام. خانه‌ای با خِش خِش گامهایی مرموز و نامرئی، سرشته در وهم و  اندوه. جایی كه قوه تخیل را تا مرزهای ناشناخته‌ پیش می‌برد.

باید در پایان بندی داستانم از مادرم بگویم. باید بگویم چرا مادرم از فكر یاقوت‌های رَمانی بیرون نیامد. باید بگویم كه هیچ وقت نفهمید پدرم آنها را از جعبه جواهراتش كه مثل دو تیله در چشمان گربه درخشیدن داشت، برداشت و به بهای نازل فروختشان. باید بگویم كه همان روز كه خنده دمق و مرده مادرم روی صورتش با دستهای خواهرش فروغ  ـ كسی كه قبل از مادرم عاشق پدرم شده بود- پاك شد و چشمانش به خواب ابدی فرو رفت، فهمیدم، مادرم نیز پای نزول پدرم رفت.



برچسب ها: نوید سلیمی ، مجتبی سلیمی ،